تا نگاه مي كني وقت رفتن است...
باز هم همان حكايت هميشگي ،
پيش از آنكه با خبر شوي لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود ،
اين دريغ و حسرت هميشگي ،
" ناگهــــان چقــــدر زود ، ديـــر مي شـــود.............. "

برای تو و خویش ، چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند ،
گوشی که صداها و شناسه ها را در بی هوشیمان بشنود.
برای تو و خویش ،
روحی آرزو میکنم که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد ،
و زبانی که در صداقت ِ خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.
یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشد که دست بدست یکدیگر دهیم بی هیچ سخنی...
دستی که گشاده است...
می برد ، می آورد ، رهنمون می شود به خانه ای که نور دلچسبش گرمی بخش است.
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
زمانی بناگاه باید با آن رو در روی درآید....تاب آورد....
بپذیرد وداع را
درد مرگ را ، فرو ریختن را
تا
" دیگر بار و دیگر بار بتواند که برخیزد. "














%20001.jpg)







